X
تبلیغات
کلاس اوّلی ها - داستان های خواندنی برای کلاس اولی ها

کلاس اوّلی ها

ستایشگر معلمی هستم که اندیشیدن را به من بیاموزد نه اندیشه ها را

دانه ی خوش شانس

دانه ي خوش شانس

سالها پيش، كشاورزی،

يك كيسه ی بزرگ بذر را

برای فروش به شهر می برد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1391ساعت   توسط کریمی  | 

داستان های من و بابام 3

من و بابام رفته بوديم كنار رودبزرگي كه از نزديك شهر ما مي گذشت. داشتيم گردش مي كرديم كه ناگهان ديديم مردي داري توي رود دست و پا مي زند. بابام با لباس پريد توي آب و به هر زحمتي كه بود آن مرد را نجات داد و او را كشان كشان بيرون آورد. ولي آن مرد ناسپاس، تا پايش به زمين رسيد، شروع كرد به كتك زدن بابام. خوب كه بابام را كتك زد، گفت: مرد حسابي، اين چه كاري بود كه كردي! مرا از مسابقه عقب انداختي!

بعد هم، آن مرد پريد توي آب و تند تند مشغول شنا كردن شد. من و بابام تازه فهميديم كه چند شناگر، در آن قسمت رودخانه، داشتند مسابقه مي دادند .

           

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1391ساعت   توسط کریمی  | 

اتاق خواب پاییزی

پاییز بود. برگ های زرد درختان در هوا پرواز می کردند و چرخ زنان به زمین می رسیدند. برگ ها روی هم جمع می شدند و تپّه های برگی درست می کردند. خانواده ی خارپشت ها، دنبال یک تپّه ی برگی بزرگ می گشتند تا بتوانند همه ی زمستان سرد را در آن چمباتمه بزنند و بخوابند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1391ساعت   توسط کریمی  | 

داستان های من و بابام 2

ماهیگیری

رودي از نزديكي خانه ما مي گذشت. آن روز من و بابام يك تور ماهيگيري و يك سطل برداشتيم و به كنار رودخانه رفتيم. مي خواستيم ماهي بگيريم و ناهار ماهي كباب بخوريم.

يك ماهي گرفتيم و آن را توي سطل آب انداختيم و به خانه برديم. تا بابام كارد را برداشت كه ماهي را براي كباب كردن آماده كند، دلم براي ماهي سوخت و گريه ام گرفت.

ماهي هنوز زنده بود. من و بابام آن را توي سطل آب انداختيم و به كنار رودخانه برديم.

ماهي را توي آب انداختيم. من و بابام خيلي خوش حال شديم كه ماهي را سالم به رودخانه برگردانديم. ولي همان وقت يك ماهي بزرگ تر آمد و آن ماهي را خورد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1391ساعت   توسط کریمی  | 

جوجه ی من کو ؟
برای خواندن شعر بر روی تصاویر زیر کلیک کنید .

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1391ساعت   توسط کریمی  | 

داستان های من و بابام 1

من و بابام رفته بوديم در جنگلي كه نزديك شهرمان بود گردش كنيم. ناهارمان را هم برده بوديم.

خوب كه گردش كرديم. ناهارمان را هم خورديم و داشتيم برمي گشتيم. ناگهان ديديم كه مردي دارد فرياد مي زندو به طرف ما مي آيد. ترسيديم و پا گذاشتيم به فرار. ما مي دويديم و آن مرد مي دويد.

مرد داشت به ما مي رسيد كه در دستش يك بطري ديديم. بيشتر ترسيديم و تندتر دويديم. عاقبت، از خستگي هر دو زمين خورديم.

مرد به ما رسيد و با مهرباني گفت: شما دو تا كه نفس مرا بريديد! بطري نوشابه تان را توي جنگل جا گذاشته بوديد. آن را برايتان آورده ام!

تازه يادمان آمد كه يك بطري نوشابه هم برده بوديم تا با ناهارمان بخوريم .

       

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1391ساعت   توسط کریمی  | 

مدادسیاه و رنگین کمان

مداد سیاه و رنگین کمان

پسر کوچولو دلش می خواست یک جعبه مداد رنگی داشته باشد. مداد سبز، آبی،، بنفش، نارنجی...

اما فقط یک مداد داشت. آن هم سیاه بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت   توسط کریمی  | 

سه ماهی

سه ماهی
در آبگير كوچكی ، سه ماهی زندگی می كردند . ماهی سبز ،  زرنگ و باهوش بود ، ماهی نارنجی ، هوش كمتری داشت و ماهی قرمز ، نادان و كم عقل بود .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1391ساعت   توسط کریمی  | 

حلزونی که دونده نبود .

               حلزونی   که   دونده   نبود .

  حلزون همین طورکه داشت با شاخک هایش روی زمین نقّاشی می کشید توی فکر مسابقه ی آخر هفته بود .

او می دانست که با شرکت در این مسابقه باعث خنده ی دوستانش می شود ، امّا چه کار می شد کرد؟ او عاشق دویدن بود و همیشه در خواب می دید که تندروترین حیوان جنگل شده است .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت   توسط کریمی  | 

مورچه و ساقه ی گندم

مورچه و ساقه ی گندم

     در یکی از روزهای گرم تابستان مورچه ای ساقه ی گندمی را پیدا کرد   . او می خواست آن را به لانه اش ببرد، امّا چون ساقه خیلی بزرگ بود نمی توانست . خیلی تلاش کرد که خوشه ی گندم را قل بدهد ولی خوشه از جایش تکان نخورد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت   توسط کریمی  | 

آش نخورده و دهن سوخته

آش نخورده و دهن سوخته

در زمان‌هاي‌ دور، مردي بود که در بازارچه ی شهر دکّان داشت و پارچه مي فروخت . شاگرد او پسری خوب و مودّب ولي كمي خجالتي بود.

مرد تاجر همسري كدبانو داشت كه دستپخت خوبي داشت و آش هاي خوش مزه ی او دهان هر كسي را  آب مي انداخت .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1391ساعت   توسط کریمی  | 

داستان چکاوک قدر شناس

چکاوک قدرشناس

درکنارِ جنگلی سرسبز ، پیرمردی تنها در ﻛُﻠﺒﻪ ﺍَش زندگی می کرد.او با چوبِ درختان ﺧُﺸﻚ وسیله می ساخت و می ﻓُﺮوخت وبه سختی برایِ خودش خوراکی ﻓَﺮاﻫَﻢ می کرد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت   توسط کریمی  | 

داستان گل چهره

 گل چهره دختر مهربان و خوبي است كه با خانواده اش در چادر زندگي مي كند . پدر او چوپان است . گاهي اوقات گل چهره با پدرش گوسفندان را به چراگاه مي برد . او با پدر در كنار چشمه زير درخت مي نشيند و پدرش براي گوسفندان ني مي زند . كنار چشمه پاي كوه جاي بسيار زيبايي است .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت   توسط کریمی  | 

جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت بود

به نامِ خدایِ دانا
   جیک جیک مستونت بود     فکر زمستونت بود
یکی بود ، یکی نبود.در جنگلی زیبا و سرسبز،جانوران زیادی زندگی می کردند . درکنار رودخانه ای درمیان جنگل ، مورچه ای باخانواده اَش لانه داشت .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1390ساعت   توسط کریمی  | 

داستان جوجه گنجشک ترسو


به نامِ خدا

داستانِ جوجه گنجشک ِ ترسو

  در یک جَنگلِ سرسبز و زیبا ، جانِورانِ زیادی زندگی می کردند . این جنگل پر از جیرجیرک ، سَنجاب ، خرگوش و پَرَندِگانِ خوش آواز بود .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت   توسط کریمی  | 

داستان موش و مار

                                                       به نامِ خُدایِ دانا           
  داستان موش و مار
 در بیشه ای زیبا ،کِنارِ رودخانه در سوراخِ نزدیکِ درختِ خُرما موش با فَرزَندانَش زِندِگی می کرد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1390ساعت   توسط کریمی  | 

داستان فرشته

به نامِ پَروَردِگارِ دانا

داستان ِ فِرِشته

 

فِرِشته دانِش آموزِ زِرَنگ و مُمتازِ مَدرِسه یِ فَرزانه در اُستانِ گیلان است . او با پِدر و مادَرَش در رَشت زِندِگی می کند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1390ساعت   توسط کریمی  |